
زندگی، مرگ است
نازِ نازان جهان را بوسه
ده
از نبات و وحش و هوشش
آمده
راز خود را چون فراموشکرده
یار
از ازل چون به مثلها آمده
در جوانی زنده و
پرپرزنان
مزهی هستی
به جانش آمده
عشق و مستی سرزده
آمد ز در
جانِ یاد رفته،
دگربار آمده
پیر ما گفت:
وحش و هوشت را نباتکن،
باده شو
دام هستی آمده،
بازآمده
زندگی، مرگ است و
تو بیخانهای
ساقی گر برگشت، ز
آنجا آمده
پردهپوش باش، پردهپوش،
ای شاعرا
گوی آن که رفته، همی
باز آمده!
نقاشی از: