آيا فکر نمی کنيد که همه ما به نوعی سياسی
هستيم؟
آيا فکر نمی کنيد که همه ما به نوعی سياسی
هستيم؟ هرکس در موارد روزمره خود کمی فکر کند و نظری داشته باشد، بنظر من ميتواند
خود را سياسی خطاب کند. ما همه به جامعه ای که در اصل متعلق به آن هستيم احساس
مسئوليت می کنيم. حال سوال اين است که چگونه فکر کنيم و نظر خود را چگونه بيان
کنيم!
به نظر من می توان تمام عقيده ها، تئوريها، نظرات، خطهای سياسی و ......
را در دو کلام خلاصه کرد. «مگابه ای» فکر و عمل کنيم و يا «نيلسون مندلا» وار
باشيم. سخن را با جمله ای از گاندی به پايان می رسانم.
Nonviolence is the greatest force at the
disposal of mankind. It is mightier than the mightiest weapon of destruction devised by
the ingenuity of man Mohandas K. Gandhi
نظر شما دوستان چيست؟
ارادتمند
صندوق
à--------
انسان به جز دیدگاه هایش چیز دیگری نیست.
حال اگر این دیدگاه ها در سده ی اخیر
بعنوان سیاست تعبیر شده و می شوند کاری نمی شود کرد. دوران، دوران سیاست است...
متاسفانه ادبیات سده ی اخیر هم تنها به این
مسائل سیاسی تکیه دارد - مخصوصا ادبیاتی که در ایران نوشته می شود.
به نظر من ادبیات باید فراسوی هر تهمتی
باشد که به آن زده می شود...
به امید آن که در سده ی آینده دوباره به
منشا ادبی فرازمان اصیلی دست یابیم.
آرش
à--------
سؤال همين جاست که انسانی که به جزء
ديدگاهايش چيز ديگری نيست، چگونه ديدگاهايش را در راستای صحيحی پيش برد؟ صحيح چيست؟
اگر از زاويه ادبی نگاه کنيم؛ شاعرانی چون فردوسی را می شناسيم که در کمال
سياسی بودن خود محافظه کارانه، بدون هيچ منفی گرايی پارسی را پاس نگاه داشتند!!!
بسی رنج بردم بدين سال سی،
عجم زنده کردم بدين پارسی.......
یکی گفت کاین شاه روم است و هند
ز قنوج
تا پیش دریای سند
به ایران و توران ورا بندهاند
به رای و به فرمان او
زندهاند
بیاراست روی زمین را به داد
بپردخت ازان تاج بر سر نهاد
جهاندار
محمود شاه بزرگ
به آبشخور آرد همی میش و گرگ
و يا حافظ و مولوی با سياستی آشکار، بدون
پرده سراغ مطلب می روند؛
\\\"يارب اين نو دولتان را بر خر خودشان نشان!\\\"
برون شو اي غم از سينه كه لطف يار مي
آيد
تو هم اي دل ز من گم شو كه آن دلدار مي آيد
نگويم يار را شادي كه از شادي
گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادي عار مي آيد
مسلمانان ، مسلمانان ،
مسلماني ز سر گيريد
كه كفر از شرم يار من مسلمان وار مي آيد
چه نور است اين
چه تابست اين چه ماه و آفتاب است اين
مگر آن يار خلوت جو ز كوه و غار مي
آيد
در و ديوار اين سينه همي دَرَّد ز انبوهي
علمهاتان نگون گردد كه آن
بسيار مي آيد
غلط گفتم ، غلط گفتم كه اين اوراق شعر من
ز شرم آن پريچهره به
استغفار مي آيد
ديدگاه سياسی متولد سده ی اخير نيست!!!
همچنان سؤال اين است که چگونه ديدی بايد داشت. ويا صحيح تر چه تربيت و فرهنگ
نگرش را باد جستجو کرد؟
بعضی هم ترک دنيا می کنند، چرا که گوش های
شنوا را آشنا نمی بينند؛ همچون سهراب سپهری که اخوان درباره او می گوید که «سهراب
در شعرش مردی(از نظر جنسیتی) را فراموش می کند. و نمی توان باور کرد که پشت این
حرفها روح یک مرد جاری باشد.» او از اجتماع گریزان است و تنهایی را دوست دارد و این
را از شعری که برای سنگ قبرش سروده می توان فهمید. « به سراغ من اگر می آیید. نرم
آهسته بیایید، که مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من».
سخن برای گفتن بسيار ولی آيا راستی ديدگاها
بايد « مگابه ای » باشد يا « نيلسن مندلاهی »؟!
با سپاس
صندوق
à--------
حقیقت همگانی ای در جهان وجود ندارد به جز
حقایق که جمع آن است.
به این دلیل راستای کامل و حقیقی از دید یک
فرد، جهان دیگران را مهدود می کند و به این دلیل همگی باید برای حقوق خود تلاش
کنیم.
اگر راه صحیحی وجود داشت باور کنید
قیلسوفان آن را تا حال کشف کرده بودند و این پرسشها را در اختیار من و شما نمی
گذاشتند. (آن حقی که ادیان از آن نام می برند، مدل دیگری است که هم دور از فهم
همگانی است و هم توضیح آن در این نوشتار نمی گنجد).
اگر شما به این جمله اعتقاد دارید که: اگر
از زاويه ادبی نگاه کنيم؛ شاعرانی چون فردوسی را می شناسيم که در کمال سياسی بودن
خود محافظه کارانه، بدون هيچ منفی گرايی پارسی را پاس نگاه داشتند!!!
پس یا شما
شاهنامه را خوب نخوانده اید و یا به اینگونه بیت ها توجه ای نکرده اید که اسفندیار
در هفتخوان خود به ترکی بنام گرگسار می گوید:
بدو گفت که ای ترک برگشته بخت
سر پیر
جادو ببین از درخت
بخندید روشن دل اسفندیار
بدو گفت که ای ترک
ناسازگار
بدو گفت کای مرد بدبخت خوار
که فردا چه پیش آورد روزگار
بفرمود
تا داغ دل گرگسار
بیامد نوان پیش اسفندیار
بدو گفت که ای کم خرد گرگسار...
بدو گفت که ای بدتن بی بها...
حالا شاید متوجه شوید که چرا ما در ایران
به این اندازه درباره ی خنگ بودن ترکها جوک می سازیم و این مسائل از کجا نشات گرفته
اند.
دیدگاهی که همه ی مسائل - حتی حافظ و
مولانا - را با دید سیاسی شرح دهد متولد سده ی اخیر است. اما من به هیچ وجه ادعا
نکردم که دیدگاه سیاسی کلا متولد سده ی اخیر است بلکه در سده ی اخیر زاویه ی دید
انسان به مسائل مختلف تکیه به سیاست دارد.
همیشه نگرش و فرهنگی را باید جستجو کرد که
جان و روح فرد فرد انسانها برای آن می جوشد. به نظر من در سده های آینده باید به
جهان بینی فرد فرد انسانها احترام گذاشت و نه تنها یک ملیت و مذهب. فردگرایی آینده
ای است که پیش بینی می کنم: فر، فراآورده ی فرزانگی، فرد فرد فرماندهی.
در واقع بیشتر نویسندگان ادبی از جهان دوری
می کنند تا دنیا های نوینی را بجویند و آنها را به جهان خود ارائه دهند.
و دیدگاه ها را تنها - مگابه ای - و یا -
نیلسن مندلاهی - خلاصه کردن ساختاریست بسیار محدود و دور از وسعت اژدهای سیاست.
آرش
à--------
کاملأ صحيح که حقیقتِ همگانی در جهان وجود
ندارد و درست است که حقيقت مطلق نيست ولی همانند انسان و پا به پای انسان قابل
تکامل می تواند باشد. و بحث، بحث فلسفه حقيقت، تکثر گرايی، ايدئولوژی وحدت گرايی،
همبستگی ومشارکت در راه رسيدن به هدف مشترک است. بحث، بحث فرهنگ آکادمی با مسئوليت
خطير خود در جهت دادن به فرهنگ عامه است. وحدت را در تکثر گرايی بايد يافت. اين
مکمل کننده هر نظر فردی است. اين را همگی تا حدودی ميدانيم ولی شک دارم که راه
رسيدن به آن برای همگی ما روشن باشد. اين که راستای کامل و حقیقی از دید یک فرد،
جهان دیگران را مهدود می کند و به این دلیل همگی باید برای حقوق خود تلاش کنیم
درجوامع جنگلی و «مگابه ای» کاملأ صادق است که هر کس موظف به گرفتن حق خود است و نه
حق جمع. اين در جوامع مدنی و «نيلسون مندلايی»که حق دادنی است و نه گرفتی حاکم نمی
تواند باشد....
از طرف ديگر هم می توان گفت که اگرجايی راه صحيحی وجود نداشت
«يا مطلق ويا غيرمطلق»، دوستاران دانايی يا بقول معروف فيلسوفان پس به دنبال چه
ميگردند؟!!!
با این حال می کوشیم تا جایی که بتوانیم.........،
آیا اساسا شناخت چیزی ممکن است؟ اگر چیزی
را می شناسیم از کجا بدانیم که آنرا می شناسیم و از کجا بدانیم که آنرا همانطور که
واقعا هست می شناسیم؟ آیا یقین به چیزی ممکن است و یا اینکه همه شناختهای ما چیزی
بیش از حدس و گمان نیست؟ چگونه می توان به شناخت صحیح رسید؟ آیا عقل همه چیز را می
تواند درک کند و یا اینکه بعضی چیزها هستند که خارج از دسترس عقل می باشند؟ اين
تفکراتی است که پايان ندارد ولی می توان به آن جهت بخشيد.
گستاخی شد که در عرصه ادبيات قدم زده شد،
فقط منظور عرض مثالی بود در ضمينه سياسی بودن هر فردی حتی شاعرانمان. ولی باز سخن
بر اين است که چه تربيت و فرهنگ نگرش را باد جستجو کرد؟ بزرگترين فاجعه ما شايد
سستی بنياد فرهنگی ملّت ايران باشد و تعريفهايی دقيق نداريم از اين اوضاع و انديشه
ها و حتی تفاوت و فرق فردوسی و مولانا را هم گاه تشخيص نمی دهيم…
و شايد ندانيم
که چه کسی بيشتر اهل خِرَد است ، مولانا يا فردوسي؟….و اصلا فرق خِرَد از ديدگاه
کانت و هِگِل با مولوی و فردوسی ما ايرانيان چيست ؟ و چگو نه می توان پيکره ی
انديشه ی مولوی را در اثرهايش، از اين ديدگاه توصيف کرد ؟
امّا هوشمندان و
انديشه ورزان هر زمانی حساب خود را از جزم باوران و افسانه بافان جداکرده اند. حافظ
ِ رند و دل آگاه، تکليف ِ همه ی فرقه های مذهبی را -- که به تعبير زمان او هفتاد و
دو ملّت خوانده می شدند -- روشن می کند و آنان را ناتوان از بينش حقيقت و دل خوش به
افسانه می شمارد:
\"جنگ هفتا د و دو ملّت همه را عُذر بنه
چون نديدند
حقيقت، ره ِ افسانه زدند\"
تکثر گرايی « پلوراليسم»، نه فقط هم
زيستى، كه همدلى و برابرى ميان ارباب اديان را هم فراهم مىآورد. عارفانى چون
مولوى، كه قصه تاريكخانه و پيل را براى ما بيان كرد و اختلاف مؤمن و گبر ويهود را
ناشى از اختلاف در نظرگاه دانسته و از غرقهشدن حقيقت در حقيقت، سخن گفته و آن را
سببساز فرقه فرقه شدن دانسته، بصيرانه و حكيمانه سنگ بناى استوار تکثرگرايی صحيح و
راستين را نهاده است.
بل حقيقت در حقيقت غرقه شد
زان سبب
هفتاد بل صد فرقه شد
از نظرگاه است اى مغز وجود
اختلاف مؤمن و گبر و
يهود.....
به حقيقت در حقيقت مولوى که درباره افراد
مختلفى كه در تاريكى به سراغ پيل رفتند و هر يك با لمس كردن عضوى از او به توصيف
پيل پرداختند، و تشبيه آن به ارباب اديان مختلف، كه هر يك، بخشى از حقيقت را ارائه
مىكنند، جای بسی تأمل را دارد.
حافظ هم گفته است:
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هر جا
كه هست پرتو روى حبيب هست
آنجا كه كار صومعه را جلوه مىدهند
ناقوس دير راهب
و نام صليب هست......
پس اين جهان بینی فرد فرد انسانهای حقيقت
جوی مثال رودخانه ای نيست که سرانجام گرچه قطره هايی هم به پوچی هرز می روند،
سرانجام نه به مرداب راکت موگابه، بلکه به درياچه زيبای مندلا ختم میشود؟!!!
پس
شايد بتوان ديدگاههای مختلف را در کمال سختی و پيچيدگی و با اين همه اختلاف، در
سادگی تمام به دو دسته بسیار محدود و دور از وسعت اژدهای سیاست تقسيم کرد!!! با
سپاس
صندوق
à--------
درودی دوباره به دوست خوب
سعی کنید ساختار ها و مدلهای گوناگون را در
یکدیگر ادغام نکنید.
این مکان تالاری است که بیشتر بصورت فلسفی و تئوری در آن
بحث و گفتگو می کنیم.
کاربرد و عمل، آن هم برای فرهنگ عامه از ساختمان دیگری
تشکیل شده است (بدان صورت که در تشکیل و کوشش های کانون علمی ایرانیان در دانمارک
مشاهده می کنید.)
مشکل آن است که اگر ما از جامعه های مدنی
دور بشویم و حتی وحش حیوانی خود را کاملاً فراموش کنیم دوباره به مشکل های جامعه ی
مدنی می رسیم. به این منظور که اگر حق انسان "دادنی" و به قول شما «نيلسون مندلايی»
باشد و رشدی بیش از حد کند و در زیاده روی هایش از حد خود پا فراتر گذارد باز هم
جامعه ها امکان به فاشیستی شدن دارند. این مسئله را در جوامع دموکراسی ای که بسیار
در خود نظم گرفته اند مشاهده می کنیم که رای اکثریت مردم راه تمام یک اجتماع را
هدایت می کند. حتی هیتلر و بوش هم در چنین ساختمانی به حکومت دست یازیدند.
پس اگر به نظر من نه «نيلسون مندلايی» و نه
«مگابه ای» فکر کنیم واقع بینانه تر هستیم. یعنی هر گاه جامعه ای زیاده روی های
«مگابه ای» انجام داد بطرف روش «نيلسون مندلايی» برویم و برعکس.
... و میزان این
ترازو را درست مشخص کردن آن است که فیلسوفان به دنبالش گشته و می گردند (البته
فیلسوفان سیاسی و نه الهی).
به قول شعر یکی از استادانم Erwin Neutzsky-Wulff بدین صورت می توان به مهدودیت
های فیلسوفان پی برد:
Philosophers will sometimes find
the Light of Reason strikes them blind.
آن حقیقت و راه صحیحی را که بدنبالش می
گردید در خرد موجود است اما در تفکر سیاسی تنها راه و روشها، نقطه ی اصلیِ زنده
بودن حقیقت و تفکر هستند.
پس - شناخت واقعی - ممکن است اما بستگی
دارد که شما درباره ی چه چیزی صحبت می کنید و چه روشی برش دارتر است. انسان بجز
دیدگاه هایش چیز دیگری نیست. شناخت وجود دارد اما مشکل آن است که کسانی که به آن
دست می یابند فکر می کنند آن شناخت برای تمامی مردم همان شناختی است که خود به آن
رسیده اند و بعضی اوقات به این دلیل آن را به کمک شمشیر به دیگران تحمیل می کنند.
البته دوباره باید اشاره کرد که ادغام کردن
ساختمانها، مدلها و تفکر در همه ی دیدگاه ها ممکن است اما نه بدون مشکل. مثلاً
حقیقت سیاسی ای را که جهان غرب آن را دموکراسی نام گذاشته است باز هم بصورت جامعه
های مدنی از خود دفاع می کند و به زور اسلحه گسترش می یابد.
تا آنجایی که یادم است خود افلاتون گفته
بود که اگر - و اگر سیستم دموکراسی ای را - که در آن زمان ارائه داده شده بود -
کاملاً پیاده کنیم باید بسیار هشیار و مواظب باشیم که خود را در آن گم نکنیم...
یعنی سیستم سیاسی ای که فیلسوفان و هنرمندان و روشن فکران مسئولان سیاسی آن می
باشند و به نظر من نه دموکراسی ای که امروزه مشاهده می کنیم.
تفاوت فردوسی و مولانا با کانت و هگل در
رابطه با خرد آن است که فردوسی و مولانا بترتیب از خرد پهلوانی و خرد الهی سخن می
برند و راه رسیدن به آن خرد را با کوشش بسیار انسان در زندگی خود انجام شدنی می
دانند. کانت و هگل بصورت فلسفی و علمی با خرد دست و پنجه نرم می کنند. – و علم
همانگونه که می دانیم تنها در پژوهش زنده است و کاربرد دارد و نه با وحدت الهی.
بدین دلیل اگر توصیفات فلسفی مطلق بشوند یعنی وحدت بیابند، در واقع از بین می روند
و جای دنباله گیریهای پژوهشی را خالی می گذارند. در حالی که انسان در تفکر مذهبی
برعکس و با رفتن به عقب و یکی شدن با منبع خود به خرد می رسد. پس تکامل و رشد دید
علمی و فلسفی به آینده می نگرد و دیگاه مذهبی به گذشته. هر دوی این مدلها در جای
خود کاربرد دارند و به پاسخ و شرح بخشی از جهان (های) انسان می پردازند.
آرزوی نگرش های علمی-فلسفی و مذهبی کلاً و
بترتیب در این دو جمله قابل مشاهده هستند:
علم و فلسفه می گوید: ای کاش که پرسشهای
انسان تمامی نیابد.
ادیان می گویند: ای کاش که پرسشی برای انسان باقی نماند.
پس با دید دیگری می توان گفت، بیتی را که
از حافظ نقل کرده اید از لحاظ مذهبی درست است اما با دید علمی-فلسفی در خود نمی
گنجد:
جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بنه
چون نديدند حقيقت، ره ِ افسانه
زدند
بله، بدین صورت ذکر شده ی بالا می توان
دیدگاه های مختلف را در کمال سختی و پيچيدگی و با اين همه اختلاف، در سادگی تمام به
دو دسته بسیار محدود و دور از وسعت اژدهای سیاست تقسيم کرد - اما به قول خودتان این
دیدگاه ها دیگر با سیاست کاری ندارند.
توجه داشته باشید که مذهب، سیاست و مسائل
دیگر را با همدیگر و در یکجا به بحث نکشید. هر دیدگاهی ساختمان خود را دارد و
پاسخهای خود را. با این روش می توان روزی تمام پیل را دید اما اگر "گوش پیل" و "پای
پیل" را با یکدیگر یکی بدانیم کار خراب می شود.
همانگونه که در نخست اشاره کردم در سده ی
اخیر زاویه ی دید انسان به مسائل مختلف به سیاست تکیه دارد، هرچند که از دین و
اقتصاد و ادبیات سخن بگوییم. - و در واقع در پاسخ جمله ی نخستین شما "آيا فکر نمی
کنيد که همه ما به نوعی سياسی هستيم؟" باید به شما حق داد.
البته من همیشه در نوشته هایم سعی کرده ام
که از سخن گفتن درباره ی زندگی و حقیقت مطلق دوری کنم تا شاید خوانندگان خود
بتوانند به سوی حقیقت خود پای گذارند و برای آن تلاش کنند. شاید تیزهوشانی در میان
خوانندگان باشند که در این راه جاری شوند و حتی اگر تنها یک نفر هم بدان خرد دست
یابد (مانند حافظ) برای گستردن فرهنگ خود کافی است.
تنها مانند حافظ بیاد داشته باشید که هر
مدلی بالاخره یک روزی از بین می رود:
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد
ناپدید
هیچ راهی نیست کاو را نیست پایان غم مخور
بدرود
آرش
à--------
با عرض ادب
ای آشنا
حق با شما است که سعی کنيم ساختار ها و
مدلهای گوناگون را در یکدیگر ادغام نکنيم، و بحث بصورت فلسفی و تئوری را بحث و
گفتگو کنیم.
پس فکر نمی کنيد، اگر به جامعه ای نزديک
شويم که در آن جامعه حق دادنی شود و نه گرفتنی(جامعه مدنی) ، آن جامعه رشد مناسبی
داشته و نه بقول شما رشتی بيش از حد؟!. مثال شما در اين که اين گونه جوامع، "جوامع
دموکراسی است که بسیار در خود نظم گرفته اند مشاهده می کنیم که رای اکثریت مردم راه
تمام یک اجتماع را هدایت می کند. حتی هیتلر و بوش هم در چنین ساختمانی به حکومت دست
یازیدند". مثالی ساختارشكن نيست؛ مثلا اگر پزشكي دارويي تجويز كرد و آن دارو موثر
نيفتاد بيدرنگ نميگوئيد كه علم پزشكي مشكل دارد. زمانی که هيتلر ويا بوش در يک
جامعه دموکراسی در يک دوره محدود حکومت را بدست ميگيرند، دليل در ضعف "فلسفه مدنی"
نيست، چرا که اين گونه سياستمداران زيرک با ارائه سياستی کاملأ مدنی افکار را در
دوره ای محدود تحت تأثير خود قرار می دهند.
باز به اين نکته بايد توجه فراوانی داشت که
بحث بصورت فلسفی و تئوری با بحث فلسفه در عمل قابل مقايسه نيست و مثالهای موجود
روزمره هيچ دليلی بر رد يا تأييد يک ايدئولوژی نمی تواند باشد و سوء استفاده از
نظريه ای را برای دليل بر رد آن نمی توان استفاده کرد!.
ولی از طرف ديگر فيلسوفی
نظيركيركگارد(Kirkegaard) دانمارکی"سقراط
شمالی"، فلسفه سقراط را بخاطر استفاده عملي آن در كردار و رفتار تبليغ ميكرد و نه
بخاطر عشق به دانش و حكمت. به نظر كيركگارد، چنانچه حقيقت نتواند تغييري در هستي و
وجود و زندگي روزانه انسان بدهد، هيچ فايده اي ندارد. كيركگارد دانمارکی همچون
الهيون قرون وسطا ميگفت؛ اعتقاد يعني عقل را كنارگذاشتن، تا خود را يافتن. او
مينويسد:"خدا عشق است، گرچه من در تمام عمر رنج كشيدم". بنظر او، قدري مذهبي بودن
غيرممكن است، انسان بايد با تمام وجود مذهبي باشد.
فلسفه هايی همچون "نيلسون مندلايی" و"مگابه
ای" همچون "هيتلر" و "بوش" چيزی جزء وقايع واقعی تکرار شده در تاريخ نيستند!. با
شما کاملأ موافق هستم که بايد افکار متفاوت در جامعه حکم فرما باشند و اين يك آفت
است اگر تصور كنيم ميتوانيم با داشتن يک ديدگاه همه نيازهاي دنيا و آخرت را در آن
بجوييم. احمقانه است اگر به انديشههاي مطرح شده بشري بياعتنا باشيم و بگوييم
هرچه نياز داريم در يک فلسفه گنجانده شده است و نگاهي تحقيرآميز به انديشههاي
ديگران داشته باشيم.
ولی فکر کنم که همه ما از مکانی مشترک شروع کرده ايم و فرق
نمی کند که به چه فلسفه و عقيده ای معتقد هستيم، درآخربه مکانی مشترک، حالا هر چه
می خواهيد نامش دهيد، دير يا زود میرسيم، و فکر نکنم قرار باشد که بین مکان های
مختلف پرسه زنيم. رمز کار در چگونه رسيدن به مکان آخر است و نه پرسه زدن.
"علم و فلسفه می گوید: ای کاش که پرسشهای
انسان تمامی نیابد.
ادیان می گویند: ای کاش که پرسشی برای انسان باقی نماند".
ولی بايد بياد داشت که،
اديان"معرفت
انديش" از شک نمی گريزند و با ترديدها می آمیزد.
اديان "معيشت انديش" از
پرسشگری می گريزند.
فرصت شمردن صحبت و لذت حضور در پيشگاه دوست
معناي عميق زندگي است.
هم در اين مقام حافظ آواز برآورد كه:
اوقات خوش آن
بود كه با دوست به سر شد
باقي همه بيحاصلي و بيخبري بود
سپاس صندوق
à--------
برای شرکت در این گفتگوی فلسفی درباره ی
سیاست به تالار گفتمان همین تارنما در لینک زیر رجوع کنید:
www.arashabdi.com/forum/message.asp?FTopicID=220