کله ی سفالی

 

فرامرز فريدی آدم عجيبی بود. مردی مسن و انسان مدرنی که هميشه تنها زندگی كرده بود. او فقط به يك چيز علاقه فراوان داشت، به اشيای عتیقه و باستانی، و در این مورد هر چيز دانستنی را می دانست.

          به محض اينكه چشمش به شيئی عتيقه يا تصويری قديمی می افتاد آن را تجزيه و تحليل می كرد؛ از چه سالی است و از چه مكانی آمده، اصل است يا بدل. تصور نمی كنم فريدی تا به حال فریب حتی بهترين بدل ها را هم خورده باشد. من كه خودم در موزه ی ایران باستان كار می كردم در خريد اشيای باستانی برای موزه از او کمک می گرفتم. او هم به من علاقه ی خاصی داشت، چون می دید که در کارم دقیق هستم و از هیچ چیزی سرسری نمی گذرم.

          اما فريدی در اواخر عجيب تر از همیشه شده بود. کم حرف تر و گوشه گير تر و تکیده تر، طوری که نگران حالش شده بودم. او شبی مرا به خانه اش دعوت کرد تا داستانی يا واقعه ای را برايم تعريف كند.

          آن شب، شبی صاف و پاييزی بود.خانه ی فريدی تنها دو اطاق کوچک داشت و ما در اطاق کار او نشستيم. پنجره ی اطاق رو به باغی بزرگ باز بود. از پنجره درختها و بوته هايی ديده می شد كه در زير نور آبی و سرد ماه مثل صحنه تئاتر بود. نور بنفش لامپِ اطاق نصف پايين ديوارها را روشن كرده بود و در نيمه ی بالای دیوارها نقوش برجسته ی گچی و اشیای عتیقه آويزان بود که بر دیوار، در تاريکی بنفشی فرو رفته بودند. درون اطاق تکه های زيادی از كوزه های شكسته ريخته بود و در گوشه ای تابوت کثيفی به ديوار تکيه داشت.

          پایه ی چراغ ميز تحرير، مجسمه ی سنگی يک بز كوهی بود. زير نور آن چراغ کله ی سفالی کوچکی نیز بود. زنی جوان و زيبا با حالتی که گویی در حالت شکل گیری اش خواب شيرينی می ديده است، شايد خواب معشوقش را می دیده. اما حالا، پس از واقعه ای که برايم روشن شده است مطمئنم كه خواب نمی ديده، بلكه در حال نگاه كردن به معشوقش بوده است.

          فريدی كمی اسپند در يك اسپندانه ريخت آن را روشن كرد و گفت: «بدون اين مراسم نمی توانم داستان را تعريف كنم.»

          از او نپرسيدم چرا، و گذاشتم کارش را با ميل خودش انجام دهد. دود سفيدی كه از اسپندانه بلند می شد، به صورت رگه ای بی حرکت به طرف تاريکی بالای اطاق می رفت و در برخورد با سقف بگونه ی حلقه های مارپيچ و زنگوله ای در می آمد، روی همديگر غلت می خوردند و محو می شد.

          فريدی از ميان اشيای قديمی روی ديوار خنجری دسته طلايی برداشت و برگشت پشت میز کارش. هنوز می توانم او را به روشنی مجسم كنم. با سر خم شده با كارد دسته طلايی اش بازی می کرد و در هنگام حرف زدنش به نظرم می رسيد كه کلمات از دهان او بيرون نمی آيد.

          گفت: «من اين كله سفالی را در عتيقه فروشی كوچكی در يكی از محل های جنوب شهر پيدا كردم، داخل چكمه ای چرمی و خاك گرفته روی طاقچه ای در ته آن مغازه بود. وقتی تصادفی دستم به چكمه خورد، افتاد، و اين كله از داخل اش جلوی پايم غلت خورد. صاحب مغازه كه زن چاقی بود با دستپاچگی به من توضيح داد شوهرش آن را هنگام كوهنوردی در كوه های كلشتر شمال پيدا كرده بود. من که از همان لحظه ی نخست به اصالت و قدمت مجسمه پی برده بودم آن را با هزار زحمت خريدم. يک کله ی سفالی مربوط به دوران ساسانی!»

          چند لحظه ساکت شد و بعد همان طور که به کله سفالی چشم دوخته بود ادامه داد: «چيز عجيبی كه از همان ثانيه ی نخست فكرم را مشغول کرد اين بود كه صورت اين زن به نظرم خيلی آشنا می آمد، بی آنکه بدانم کيست و کجا زندگی می کرده. نياز شديدم به او قلبم را به تپش انداخت و حتی در نگاهی حس کردم كه هميشه او همه ی نياز زندگی ام بوده است.»

          سپس نفس عميقی کشيد و در ادامه گفت: «آن را به يك باستان شناس نشان دادم و با اينكه بررسی دقيقی از آن كرد، هيچ نشانی که اطلاعات مرا بيشتر کند پيدا نكرد. خودم هم مدت زيادی وقت صرف جستجو در كتاب ها و موزه ها كردم، ولی به هيچ نتيجه ای نرسيدم. به پاريس که زمانی باستان شناسان معروفی داشته رفتم و به موزه ی لوور مراجعه کردم، اما از آنجا هم مأيوس برگشتم.

          به هر دلیل و برای اين كه دست خالی برنگردم، آن خنجر دسته طلايی را نیز خريدم.» فریدی با دستش خجر را نشان کرد.

          «يک شب تصادفی به فكرم رسيد که هر دو را روی ميز بگذارم. سپس خنجر را برداشتم و در حین تماشای ریزه کاری های ماهرانه ای که بر آن نقش بسته بود، غرق در افکار دور و درازی شدم که يک دفعه در حالتی غير طبيعی به خودم آمدم. موج گرمی از ستون فقراتم گذشت و سرم داغ شد. حالتی بود شبيه چيزی که درويش ها می شناسند، حالتی که ارتباطی است بين آدم و عالم غيب. با اين حالت عجيب، حالی ام شد كه در اطاق تنها نيستم.

          مطمئنم کاملاً بيدار بيدار بودم. کس دیگری نیز در اتاق نبود، اما صدای واضح و قشنگ زنانه ای به گوشم خورد که گفت: "ای واهو، مواظب كارد اَردار باش!"

          با حيرت سرم را برگرداندم و متوجه شدم که کله ی سفالی سر جای خود نيست. نترسيدم، چون می دانستم كسی وارد اطاق نشده. سپس با تعجب از خودم پرسيدم كه اين گفتار به چه زبانی بود. تعجب ام بيشتر از اين بود که چيزی را که شنيده بودم کاملاً فهميده بودم. در همین حالت يک دفعه در بيرون پنجره زنی را ديدم، زنی شبيه ملكه های مصری. همان زن بود! همان زنی که کله ی سفالی از رويش ساخته شده!»

          فريدی با چشم های مات و صورت عرق کرده رو به من کرد و در ادامه گفت: «بله، می دانم. اين داستان بايد خيلی برايت عجيب باشد، ولی این درست همان اتفاقی است که برايم پيش آمد. انگار فلج شده بودم، دهانم باز نمی شد و نمی توانستم جوابی به اين زن بدهم. رفتم کنار پنجره و با ناباوری به چشم او چشم دوختم.

          پس از چندی گفت: "واهو، تو مرا می شناسی. در کودکی با من همبازی بودی. يادت هست چقدر با هم خوش بوديم؟ كنار آن درياچه ی آبی رنگ. واهو، يادت هست كه با گل کنار درياچه، آن کله را از روی صورت من درست کردی؟"

          سپس دستش را با حركتی رؤيايی به طرفم دراز كرد و با ناله گفت: "نه، يادت نمی آيد. تنها من به ياد دارم، من، كه به کمک دست های تو به جهان آمدم."

          راست می گفت، چيزی به يادم نمی آمد. او از همان جا، از پشت پنجره به سوی من آمد و دست هايم را گرفت. دست هايش واقعی بودند. دست های نرم و لطيف زنی واقعی. اما صورتش! صورتش هراسان بود و ديگر شبيه مجسمه اش نبود.

          دوباره از من پرسشی کرد: "اردار را هم فراموش كرده ای؟ بزرگترين جنگجوی پدرم اردشير را؟ همان كه پدرم  قول همسری مرا به او داده بود؟ می دانی اردار از تو نفرت داشت؟ او می دانست كه من به تو، آری فقط تو، دل بسته ام. آه ... واهو..."

      کم کم چيزهايی به يادم آمد، تاريکی و شب، دلهره و انتظار.

زن گفت: "اردار می خواست تو را پشت معبد بزرگ شهر بكشد. شب بود و تو به ديدن من آمده بودی. خبرچينان به او خبر داده بودند. يادت هست؟ تو به فرات ها، خدای پدرانمان دعا کردی. اما من خنجر اردار را از کمرش کشيدم، همان خنجری که در دست داری. و بعد تو او را با خنجر خودش کشتی."

آره، راست می گفت. همه چيز به يادم آمده بود. به او گفتم آره يادم می آيد. ديوار سفيد معبد و جنازه ی اردار يادم می آيد، و تو را که از وحشت به ديوار تکيه داده بودی. هر دو وحشت زده کنار ديوار و پای جنازه ی اردار ايستاده بوديم. بعداً قرار گذاشتيم که من مدتی مخفی شوم و در وقت مناسبی دوباره باز گردم.

او باز پرسید: "پس چرا هيچ وقت برنگشتی؟ می دانی من چند سال منتظرت بودم؟" گفتم نمی دانم و يادم نيست آن شب کجا رفتم و چه بر سرم آمد.

گفت: "می دانی اردار هنوز هم می خواهد تو را بکشد؟"

ديگر چيزی يادم نيست. حال عجيبی به من دست داده بود، انگار روحی بودم که بر فراز تاريخ پرواز می کردم. هيجان زده شده بودم و همچنان نفس نفس می زدم، اما زن آرام بود.» 

          من كه غرق داستان فريدی شده بودم ناگهان دستم به کله ی سفالی روی ميز خورد و با صدای افتادن آن بر زمين به خودم آمدم.

فريدی نفس عميقی کشيد و عرق روی پيشانی اش را پاک کرد و گفت: «صبح که بيدار شدم همانجا کنار پنجره افتاده بودم. آن زن نیز رفته بود. ديگر هم او را ندیدم. از آن موقع تا به حال همه چيز برايم حال و هوای ديگری به خودش گرفته است. انگار آدم اين سرزمين نيستم. انگار سرنوشت من جايی رقم خورده که ...، نمی دانم، نمی دانم.»

          فريدی در هنگام رفتنم کله ی سفالی را به من بخشيد. نمی دانم چرا. عجيب بود. در آن حالت يادم رفت از او بپرسم. 

 

پس از دو روز جنازه ی فریدی را همان جا در اتاقش پيدا کرديم. کنار تابوت افتاده بود. رگ مچ دستش بريده بود و خون خشکيده ای کف اطاق را پوشانده بود. پزشک قانونی حدس زد فریدی خودکشی کرده است. اما تنها من حقيقت را می دانستم. حقيقتی که بیانش چيزی را تغییر نمی داد.


1384 آرش شريف زاده عبدی