حسن گفت!

 

با يکی دو تا از رفيق­ها نشسته بوديم که حسن دوباره شروع کرد. مثل هميشه گفت:

       - داستانی دارم که می­خواهم تعريف کنم. برای خودم پيش آمده.

همين که ما آمديم بپرسيم کی و چی، داستان را شروع کرد:

       - آره، ديروز ساعت چهار بعد از ظهر از خواب بيدار شدم و رفتم شهر يک دوری بزنم. شبِ پيشش تا ساعت پنج صبح بيدار بودم و کتاب می­خواندم. در خيابانها باد خنکی می­وزيد. تا اينکه به خودم بيايم و کاملاً از خواب بيدار بشوم هوا تاريک شده بود. رفتم دم فلکه­ای که کبابی­ها صف کشيده بودند. يکی دو سيخ کباب که خوردم تازه گرسنه­ام شد... آقا دو تا جگر بده، آقا يک سيخ قلوه، آقا پياز داری... انگار بيست سال بود غذا نخورده بودم. بعد از ده بيست دقيقه حس کردم که رگهای دست و گردنم به تپش در آمده. گوشت بود با آن همه پروتئين. شکمم با آنزيم­های پيازی که خورده بودم به ذوب کردن آن همه گوشت پرداخت و کم­کم جون گرفتم. بالاخره باز هم راه افتادم. انگار کسی من را از پشت هول می­داد. رفتم و رفتم و رفتم. از پياده روی خوشم می­آمد.

       بعد از چند ساعت به خودم آمدم و سعی کردم راهی را که پياده طی کرده بودم به ياد آورم. مگه حالا يادم می­آمد. هر چه قدر به مغزم فشار آوردم، حتی خيابان پشتی هم به يادم نيامد که نيامد. گفتم جهنم، تا خانه مترو می­گيرم دوباره می­نشينم سر کتابها يا فيلم مي­بينم. از ای-ميل  (e-mail)بازی هم که ديگه خسته شده بودم. بالاخره مترو را گرفتم. مثل اينکه آخرين متروی شب بود. دو نفر مسافر بيشتر در آن نبود. آنها را از دور می­ديدم. نشستم و خيره شدم به دستگيره­ی درِ تويی. بعد از چند ايستگاه توجه کردم که تنها هستم. به جز صدای گوشخراشی که در تونلها می پيچيد پشه پر نمی­زد. دو ايستگاه ديگر مانده بود برسم خانه.

       قسمت آخر راه، مترو مسيرش را عوض کرد و از زير زمين به روی زمين آمد. چراغهای شهر دوباره پديدار شدند. کم کم سرعت مترو کم شد و تکان­تکان خوران ترمز کرد و با جهشی ايستاد. جالب بود، از اين اتفاقها می­افتاد، ولی امشب ديگه از جای خود تکان نخورد.

        سه ربع گذشت. داشتم کلافه می­شدم. به خودم گفتم: «کاشکی اصلاً از خانه بيرون نمی آمدم.» در همان حالت سرم از درد شديدی تير کشيد. حالت عجيبی به من دست داد. از پنجره ديدم که واگنهای متروهای ديگر پهلوی همديگر ترمز می­زدند. در هر دو طرف، موازی با متروی من. بالاخره انقدر آمدند و پارک کردندکه من از پنجره به هر طرف نگاه می­کردم از لای ده-دوازده پنجره در آن پشت مشت­ها بيرون را می­ديدم. شروع کردم به سر و صدا راه انداختن. با فرياد داشتم حنجره­ی خودم را پاره می­کردم؛ آهاااای... ديدم که فقط خودم هستم و خودم. راستش خنده­ام گرفت.

       حالا ما نشستيم داريم چهار گوش و چهار چشمی به داستان حسن گوش می­دهيم. ادامه داد:

       - با سکه بيست تومانی­کوبيدم به پنجره­ها. داشتند می شکستند. ول کردم. خيلی عصبی شده بودم ولی به مرور زمان آرام گرفتم. به خودم گفتم: «فوقش امشب را همين جا می خوابم. غذا هم که حسابی خورده ام و اگر بخواهم از آن کارها بکنم، سطل آشغال هست.» گرفتم دراز کشيدم روی زمين ولی اصلاً خوابم نمی­آمد.  

       تقريباً بعد از پنج دقيقه دوباره مترو شروع کرد به تکان خوردن. نه، راست­راستی داشت حرکت مي­کرد. از لای همه متروهايی که ايستاده بودند آمد بيرون و به اميد اينکه از اين زندان در بيايم يا درم بياورند دنيا دوباره برايم زنده شد. فکر می­کنم آخر شب لوکوموتيوها را به اين طريق به صف می­کشند و جا به جا می­کنندکه برای صبح روز بعدی آماده­ی کار باشند.

- حالا گير دادی داری دوباره برای ما داستان ميگی. بگو ببينم بالاخره چی­شد.

       صدای يکی از بچه­ها بلند شد. ولی انگار نه انگار حسن همين طور با آب و تاب داستان را ادامه داد:

       - آره، مترو آرام حرکت می­کرد و من هم خوشحال به اميد اينکه ديگه داشتم آزادی خودم را حس می­کردم. از قضاء چند تا از کارگران مترو را از پشت پنجره ديدم و شروع کردم به دست تکان دادن و به در و ديوار قطار لگدزدن. انگار نه انگار، کسی حتی سرش را هم برنگرداند.

       مترو، آرام­آرام برای خودش می­رفت. من که تحملم ديگه داشت واقعاً به سر مي­آمد متوجه شدم که انگار دوباره دارد ترمز می­کند. به يکی از پنجره­ها تکيه داده بودم بطوری که صورتم چسبيده بود به شيشه و بينی­ام خم شده بود و به بيرون زل زده بودم. 

       يواش­يواش حس کردم که قدّم دارد بلندتر و بلندتر مي­شود و مترو هم داشت کاملاً می ايستاد. ولی چه ايستادنی. اين دفعه روی يک پل بود. ديگه داشت گريه­ام می­گرفت. ديدم از بالای پل تا زمين کمه­کم ده متر ارتفاع بود. سرم گيج رفت. سرم را برگرداندم. با خودم فکر کردم که ديگه می­گيرم می­خوابم تا اينکه دوباره صبح شود. هر اتفاقی هم افتاد، افتاد. دوباره صدای گوشخراشی آمد. قطار دوباره راه افتاده بود.

       با  سرعت آرام از پل که گذشت ديدم چند تا از کارگرها روی خط آهن مشغول به کار بودند. دوباره با سکه­ام به پنجره­ی قطار کوبيدم. خوشبختانه گارگرها صدا را شنيدند. و من از پشت پنجره ديدم که با تعجب به طرف واگنم نگاه می­کنند. بعد از لحظه­ای واگنها ايستادند و آنها آمدند من را از آن هلفدونی نجات دادند، و از اينکه قطار به ايستگاه اصلی­اش نرسيده بود معذرت خواستند. لابد فکر کرده بودند که همه­ی مسافر­ها پياده شده بودند و همچنين من را برای پارک­کردن متروها هی عقب جلو کرده بودند. من هم که دوزاری­ام افتاده بود اصلاً حوصله­ی توضيحاتشان را نداشتم، همين که از در واگن آمدم بيرون با سرعت آن مکان را ترک کردم.

       باز هم از خانه دور بودم و بايد آخرِ راه را ماشين می­گرفتم. دير وقت بود. نصفه شبی در خيابانها خيلی کم ماشين ديده می­شد. و هر ماشينی هم در اين موقع شب زير پای هر کسی که ترمز نمی­زند.

       گرسنگی شديدی داشت شکمم را سوراخ می­کرد. به خودم گفتم: «من که تا چند ساعت پيش اين شکم پررويم را سير کردم. ماشاالله خجالت هم نمی­کشد.» همين جور که راه می­رفتم به فکر افتادم که تا صبح، شب زنده داری کنم. هم اينکه گرسنه­ام بود و می­توانستم جايی غذا گير بياورم و هم اينکه اصلاً خستگی در بدنم حس نمی­کردم، فقط گرسنه­ام بود.

       - خب، بالاخره چه جوری رسيدی خونه!؟

حسن گفت:

       - ها، انگار ديگه خوب جلب داستانم شده­ايد. بگذاريد ببينم. بيانش مشکل است، خودم هم هنوز در تعجبم.

       آهان، خدا خدا می­کردم ماشين گير بيايد و دوباره من را ببرد به طرف شهر، غذا بگيرم، و با همان ماشين دوباره به خانه بر­گردم. خوشبختانه هوا خوب بود و پول همراهم داشتم. 

       همينجور که با خط يازده تخته گاز می­رفتم حس کردم که باد ملايم اما در يک آن پرزور، همانند بادهای اولِ پاييزی وزيد و من را از پشت هول داد. برگ درختهای کنار خيابان هم به رقص در آمده­ بودند. رنگ يک طرف برگها سبز بود و آن طرف ديگر نقره-خاکستری که در هنگام پشت و رو شدن سريعشان در وزش باد برق برق و چشمک می­زدند. صدايی که از آنها در می­آمد مانند صدای جاروکردن برگهای کنار خيابانها بود، اما آرام و کند. در همان لحظه نور بسيار قوی و درخشنده­ای را در پشت سرم حس کردم. مانند پروژکتر اين نور آنقدر قوی بود که سايه­ام را جلوی خودم بروی آسفالت منعکس می­کرد اما پاهايم در اين نور محو بودند و از گرمای درخشش اين نور به کمر و پشت سرم لذت بردم.

       صدای موتورِ ماشينی توجه­ام را جلب کرد. فکر می­کردم بايد کاميون يا اتوبوس باشد. ديدم سواری است. دست تکان دادم. ايستاد و نورهای پايينش را روشن کرد. به خودم گفتم: «عجب شانسی!»

       سلام کردم و گفتم می خواهم بروم غذا بگيرم و بعد هم ميروم خانه. با راننده قرارمان را گذاشتيم و حرکت کرديم. سر چهار راهی جلوی دکه­ی کبابی ترمز زد و از ماشين پريد پايين و بدون اينکه از من سؤال کند چی می­خواهم، رفت يک پرس کباب لای نان برايم گرفت و گفت:

       - بيا اين هم غذا!

       - همين که راه افتاديم نشانیِ خانه را از من پرسيد و بدون اينکه به صورتم نگاه کند يکسره من را رساند خانه. من هم چيزی نگفتم. خب، چی می­توانستم بگويم. ديگر داشت صبح می­شد.

       رفتم افتادم روی تخت. چراغ مهتابی اتاق از ديشب روشن مانده بود و همه­ی کتابها و فيلمهايم روی فرش ولو بودند. انگار همين چند دقيقه پيش بود که خانه را ترک کرده بودم. خيلی خسته بودم. بعد از چندی خوابم برد.

       خواب ديدم بر روی تخته سنگی معلق در هوا نشسته­ام. سنگ پهناوری بود ولی انتهای آن را می­ديدم. در واقع در هوا پرواز می­کردم. تک و تنها نشسته بودم. با دستها بر روی زانوها و با لبخند لطيفی آسمان را تماشا مي­کردم. آسمان سياهی بود پر از نورهای رنگارنگ. از کهکشانها گرفته تا اشکال عجيب­غريبی که واژه­ای برای بيان آنها وجود ندارد. همانند رنگين­کمانهای پيچ­در­پيچی می­ماندند که با زمينه­ی مشکی-سورمه­ایِ آن آسمان، فضايی بسيار دلپذير ساخته بودند. يا شايد مانند نقاشی­های کاندينسکی. نمی­دانم. در همان حالت بودم که صدای بچه­ای به گوشم رسيد. اما سرم را برنگرداندم چون چشمهايم ميخ آن آسمان شده بود. دوباره صدا آمد. سرم را برگرداندم. خودم را ديدم که داشتم از دور می­آمدم! بدنم شروع کرد به لرزيدن. ولی از ترس نبود...

       توجه که کردم ديدم بدنم همانند عروسکهای خيمه شب بازی به حرکت در ميآيد و من اراده­ی هيچ کاری را نداشتم. انگار بريک (breakdance) می­رقصيدم. از اين طرف به آن طرف می­رفتم. انگار نه انگار. نگاهم افتاد به دستم که برای خودش به حرکت در آمده بود. داشت مگسها را از روی سرم می­پراند. يک لحضه شوکه شدم. طناب نازکی به دستهايم وصل بود. هی سعی کردم خودم را وادار کنم تا حرکت ديگری انجام بدهم. ولی نمی­شد...

       - حالا که چی؟ همه مردم خوابهای عجيب و غريب می­بينند.

       صدای يکی از بچه­ها دوباره بلند شد. حسن با لبخندی نيمه­لبی و آرتيستی که بر تمام صورت او جاری بود ادامه داد:

       - آره، همه خواب می­بينند ولی من از اين حالتی که برايم در خواب پيش آمد خوشم آمده بود. مثلاً يک لحظه فکر کنيد که اختيار خود را از دست داده­ايد. ديگه لازم نيست خود تصميمی بگيريد. همه­ی اعمال زندگيتان خود به خود انجام مي­گيرد بدون اينکه شما بتوانيد کاری بکنيد. تنها کار شما می­شود فال و تماشا. در خوابم همين اتفاق افتاد. اگر کمی فکر کنيد می­بينيد که اين حالت آدم را چقدر راحت می­کند. در واقع می­شود گفت که مثل سرنوشت می ماند. هر کاری بکنيد همان مسائلی اتفاق می­افتد که بايد اتفاق بيافتد!

      من برای طعنه زدن گفتم:

       - باز هم حسن رفت توی فلسفه.

اما او آنقدر شيفته­ی داستان خود شده بود که انگار اصلاً به حرفها و خنده­های ما گوش نمی­داد. البته ما هم شيفته­ی داستانش شده بوديم با اينکه هميشه عادت داشتيم مسخره­اش کنيم. آخر سر گفت:

       - بگذاريد آخر داستان را هم بگويم که از خنده روده بر شويد.

       آخر داستان اين است که من هنوز هم حس مي­کنم که آن طنابها به دستم وصل است ولی نه من آنها را مي­بينم و نه شما. از آن روزی که اين ماجراها برايم پيش آمد زندگی برايم بسيار شيرين و راحت شده است. ديگه هر چيزی را سخت نمی­گيرم. انگار آرام گرفته­ام. واقعاً سبک شده­ام. در ابتدا برايم سخت بود قبول کنم که اراده و اختيارم را از دست داده­ام. مخصوصاً صبح روز بعدی که از خواب بيدار شدم. ولی آدم به همه چيز عادت می­کند. همين که می­بينيد شما هم به داستانهای من عادت کرده­ايد و خوشبختانه هميشه طاقت گوش دادن به آنها را داريد...

 

ما از آن همه خنده به نفس­نفس زدن افتاده بوديم. حسن هم...!

 

1384 آرش شريف زاده عبدی